اخبار

خط حزب‌الله ۲۷۹ | راه‌حل گرانی
 شماره‌ی دویست‌ و هفتاد و نه هفته‌نامه‌ی خط حزب‌الله با عنوان «راه‌حل گرانی» منتشر شد.  خط حزب‌الله در آستانه‌ی عید نوروز و ...
ادامه مطلب
رونمایی از تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب «عصرهای کریسکان» در ...
  تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب «عصرهای کریسکان» با حضور جمعی از مسئولان کشوری و استانی در سنندج رونمایی شد. به گزارش روابط عمومی اداره‌کل تبلیغات اسلامی ...
ادامه مطلب
بیانیه جمعیت بانوان فرهیخته و فعال فرهنگ دینی استان زنجان در پی ...
بیانیه جمعیت بانوان فرهیخته فرهنگ دینی استان زنجان، در عزای شهادت و ترور ناجوانمردانه دانشمند بزرگ هسته ای ایران دکتر محسن فخری زاده شهادت بالاترین پاداش و مزد ...
ادامه مطلب
مصاحبه خواندنی جرعه ای از عشق منتشر شد.
بسم الله الرحمن الرحیم          مقدمه  این نوشته گزار‌شی است حقیقی، از زندگی بانوئی‌ که در ۲۲ سالگی تولدی دیگر می‌یابد و در بحبوحه‌ی ...
ادامه مطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خاطرات هجرت به اهواز (در دوران دفاع مقدس)

زندگی می‌گذرد، لحظه به لحظه، روز به روز، ماه به ماه، سال به سال، آنقدر با سرعت که اصلاً متوجه گذرش نمی‌شوی! در این میان بعضی دوره‌ها و لحظه‌ها توی ذهن جاودان می‌شوند، مثل یک نقطه‌ی عطف سر راه زندگی‌ات، یا شاید مثل یک ویرگول! نقطه مکث و درنگ! که صبر کن! باید بایستی و بسازی؛ باید وسعت دهی روح و دلت را... 

 

فکر می‌کنم از میان همه این سال‌ها، سال۶۳ برایم همین مقدار نقطه مکث، و همچنین سخت و جانکاه و حساس بود، روزهای سخت جنگ، _جنگ به اوج خودش رسیده بود_ موج‌های غم پی در پی می‌رسید و روح خسته‌ام تاب این حجم استرس و فشار را نداشت، هنوز غم از دست دادن پدر بعد از ۱۵ سال بیماری سخت، روی دوشم سنگینی می‌کرد، که غصه‌ی شهادت برادر بر آن افزود! چیزی از آن نگذشته بود که برادر همسرم در حادثه‌ی تصادف از دنیا رفت! غم روی غم تلنبار می‌شد، گویی دنیا با ما سر ناسازگاری گذاشته بود و غم از هر‌طرف می‌بارید. 

آن روزها از غم‌انگیز‌ترین روز‌های دوره‌ی جوانیم بود با این که سال‌ها از آن می‌گذرد با یاد آوری آن خاطرات هنوز هم اشک از چشمانم سرازیر می‌شود، اشک نه، بلکه آب روان، آن روزهای سخت و تنهایی و دلتنگی. روزهای از دست دادن!

 آدمی لحظه‌ی از دست دادن به چه می‌اندیشد؟! به آنچه هنوز هست و امکان از دست دادنش زیاد است! همان می‌شود رنج روح و جسم‌اش! در آن لحظه بزرگترین واهمه‌ی من دوری از همسرم بود..‌. هر لحظه می‌توانست نباشد! و این فکر مثل خوره روحم را می‌مکید! نکند این بار بر نگردد! نکند نباشد! و من بی‌پدر... بی‌برادر... بی...

همه این افکار مرا هر لحظه غمگین‌تر از قبل می‌کرد.

غافل از اینکه همه و همه دست در دست هم داده بودند از من، منی مقاوم‌تر و سر سخت‌تر بسازند!

باید نردبان بپا می‌کردم برای رسیدن به اوج، ولی در باطن روحم گوشه عزلت گزیده و غم فراق بپا کرده بودم! روزها و لحظه‌ها به کندی برایم می‌گذشت، خبر آمدنش که می‌آمد، ساعت‌ها کنار پنجره می‌ایستادم و به خیابان خیره می‌شدم، مگر از دور ببینمش، همه خرید‌های خانه را از پیش انجام می‌دادم تا جلوی بهانه بیرون رفتن‌هایش را بگیرم، حتی گاهی کفش‌هایش را قایم می‌کردم، تا دوستان و همسایگان طبقات بالا دیرتر متوجه آمدنش شوند! اما به محض رسیدنش صدای تلفن بر می‌خواست! دوستان مشتاقانه یکی یکی از آمدنش خبر می‌گرفتند تا خبری از جبهه دریافت کنند، و او مشتاق دوستان تا خبری از حال و هوای شهر بگیرد. یادم هست، یکی از این شب‌ها به محض رسیدن، _ساعت ۱۱ شب_ صدای تلفن بلند شد، دستپاچه و سریع گوشی را بر‌داشتم، یکی از دوستانشان بود سراغ او را می‌گرفت، گفتم منزل نیستند. با تعجب گفت: «خانوم همین الان خودم از ماشین پیاده‌شان کردم.» جواب دادم در هر صورت منزل نیستند! غافلگیر شده بودم! و هم خجالت‌زده! خنده دار بود همین نقشه‌ی کوچک واهی هم نگرفت! لحظات شیرین با هم بودن برق آسا و با شتاب می‌گذشت، کارهای عقب افتاده مردانه‌ی منزل، دیدار پدر و مادرشان در قزوین، دیدار دوستان و آشنایان، در چشم بر هم زدنی مرخصی به پایان می‌رسید و دوباره لحظه‌ی وداع....

لحظه‌ی وداع از سنگین ترین لحظات عمرم بود.

تنها عهد و پیمانی را که با هم بر سر اعتلای پرچم اسلام و انقلاب بسته بودیم قادر بود مرا به سکوت وا‌دارد کند و ‌پاهایم سست نشود و گام‌هایم همچنان پر صلابت و استوار بماند. از طرف دیگر هنوز عهدی را که در خیابان‌ها با پیر جماران بسته بودم را هرگز فراموش نکرده و به آن سخت وفادار بودم. 

همیشه همین‌طوری بوده! دشواری‌های زندگی فراتر از تصور ماست. ناملایمات زندگی روح انسان را متاثر می‌کند. زندگی همیشه سهل و آسان نیست! راه‌های صعب‌العبوری نیز دارد که صبر بیشتری را می‌طلبد. درست در این راه‌های صعب‌العبور است که انسان‌ رشد می‌کند، روح‌اش را از نو می‌سازد، و من عزم ساختن داشتم. باید محکم‌تر از قبل می‌ایستادم و به بازسازی روحم می‌پرداختم و خودم را از نو می‌ساختم.

یک منِ تازه، نه حساس بلکه مقاوم در برابر ناملایمات...

فقط یک روح پویا بود که می‌توانست آلامم را تسلی بخشد و مرا از رکود برهاند. اگر در آن لحظات سخت نسیم الطاف الهی بر روحم نمی‌وزید، مسلما ایمان و یقینم رو به سستی می‌گرایید.

و حافظ شیرازی در مورد آزاد کردن روح از تنگناهای زندگی چه زیبا سروده:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی بهم تازیم و بنیادش براندازیم

 

 هجرت اولین پله‌ی صعود

اولین پله نردبانی که ساختم هجرت بود. هجرت از شهرم و شاید از خودم...

چیزی که همیشه از آن گریزان بودم، اما آن قدر روزگار برایم تنگ گرفته بود که روحم مشتاقانه آن را می‌طلبید. و من باید این راه را می‌رفتم....

بعد از شرکت در عملیات رمضان بود؛ در اوایل سال ۶۲؛ همسرم به جنوب کشور اعزام، و در «ستاد لشکر ۱۷ علی ابن ابی‌طالب قم» مشغول به خدمت شد و حضورش در منطقه تا آخرین روزهای جنگ ادامه داشت. در آن زمان امکان اسکان در اهواز برایمان فراهم شده بود، ولی همسرم که به وضعیت مکانی آنجا اشراف داشت، از بردن ما طفره می‌رفت، نگران حساسیت‌های من و دخترم به گرما، غربت و تنهایی بود.

به سختی توانستم موافقتش را بگیرم. اما این تازه اولین پله بود. «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»

باید درباره‌ی سابقه و رزومه کاری‌ام تصمیم می‌گرفتم! چشم بستن روی همه چیزهایی که داشتم راحت نبود! باید از معلمی‌ام استعفا می‌دادم! چون شرایط خدمت در اهواز برایم فراهم نبود و این برایم کار را سخت‌تر می‌کرد، از تک تک چیزهایی که موقعیت‌ام به آن بند بود باید می‌گذشتم.

مهم‌تر از همه این‌ها مادرم بود.‌‌..

مادری که هم پای من در میان سختی‌های زندگی‌ام از هیچ کمکی دریغ نکرده بود و دائما نگاهش به زندگی‌ام بود. رضایتش برایم شرط بود. کما اینکه بعد از شهادت برادرم تاب دل نگرانی‌های این‌چنینی نداشت. بعد از گفتن خبر رفتنم، عمق نارضایتی را در چشمانش می‌دیدم، هر چند که به ظاهر سعی در پنهان کردنش داشت.  من نیز کاسه صبرم لبریز بود و روحم روز بروز پژمرده تر از دیروز می‌شد و سر سبزی و طراوتش را از دست می‌داد، برای ساختن‌اش راهی جز رفتن به اهواز نمانده بود.

اگر دردم یکی بودی چه بودی؟

اگر غم اندکی بودی چه بودی؟

زمانه شعر غم بهرم سرودی

فراق یاوران جانم ربودی

 

غم، تنها غمِ خودمان نبود ما به تمام عمر انقلاب غصه خورده‌ایم برای تک تک شهدا گریسته‌ایم. با همه مادران و پدران و همسران وفرزندان شهدا هم ناله شده‌ایم، از طرف دیگر هجوم اضطراب‌ها جانم را متلاطم می‌کرد و دل تاب این همه غصه را نداشت.

 

 حیرت بر سر دو راهی انتخاب

هر وقت توی تصمیم‌هایم مانده‌ام بی‌درنگ حالت شرعی‌اش توی ذهنم نقش می‌گیرد! یعنی خدا از من چه خواسته! کدام راه را انتخاب کنم که بعدها کمتر افسوس را بخورم! اصلاً دقیق که فکر می‌کنم خدا مرجع دینی را قرار داده تا عمق وجود ما آرام بگیرد! توی همه لحظاتی که تصمیم گیری سخت است! این که وامانده‌ای بین خوب و بد زندگی‌ات، درست و غلطش! یک نفر باید باشد که رمزگشایی کند، و تو را برساند به خدا، دستت را بگذارد توی دستش که شک نکن این نزدیک‌ترین راه تو به سمت خداست، قدم بردار بی‌درنگ! سوال توی ذهنم را بالا و پایین کردم و تلفن را برداشتم، پاسخگو با طمأنینه جواب داد: «تنها در صورت اجبار همسرت می‌توانی به اهواز بروی در غیر این صورت رضایت مادر شرط لازم است.»

همسرم هیچ اجباری نداشت، من کاملاً مختار بودم، ولی مادرم رضایت نداشت، از چشمانش خوانده بودم، مشکل دیگرم هم حل نشد! آموزش و پرورش با درخواست مرخصی بدون حقوق موافقت نکرد! چون قبل‌ترها از این گزینه استفاده کرده بودم، تنها پیشنهاد همکاری جهت مأموریت به سپاه اهواز را مطرح کرد، که برای من که به حاشیه‌نشینی شهر می‌رفتم و امکان آمد و شد نداشتم مقدور نبود. تازه دخترم چه می‌شد؟! من که کسی را در اهواز نداشتم، لذا ناگزیر باید با هفت سال سابقه فرهنگی‌ام هم خداحافظی می‌کردم، مشکل‌ها یکی یکی قد برافراشتند، فضا برای تصمیم‌گیری تارتر از همیشه بود، خیلی درباره همه ابعادش فکر کردم، از آنجا که اصلاً انسان ریسک‌پذیری نیستم و اغلب محتاط عمل می‌کنم، هزاران بار موضوع را از جوانب مختلف توی ذهنم بالا و پایین کردم، دو راهی سختی بود ولی دلایل کافی برایش داشتم. ادامه دادن بدون همسرم، نفس کشیدن فرسنگ‌ها دور تر از او که هر ثانیه می‌توانست دیگر نباشد، آرامش خانواده در کنار هم و حس پدر داشتن که ممکن بود فاطمه _دختر دو ساله‌ام _ دیگر تجربه‌اش نکند، دلایل قلبی و عقلی قابل قبولی بود، که نمی‌شد به راحتی از کنارش گذشت...

تنها نیروی عشق بود که مرا مصمم می‌کرد.

شیطان خیلی وقت‌ها بر سر دوراهی‌هاست گوشه‌ای کمین کرده ناامیدی القا کند، هوای سمی بپاشد توی ریه‌هایت که نه! نمی‌شود! نیمه خالی لیوان را مدام به رخت می‌کشد تا تو را از تصمیم بازدارد، عقل سرگردان؛ وابستگی‌های منفی و مثبت را بازخوانی می‌کرد و تحت تأثیر این کشمکش‌های درونی حیران مانده بود. اینطور مواقع شاید تنها عشق باشد که قلبت را هدایت می‌کند. نمی‌شد صدای قلب را نشنید که مدام توی دلم زمزمه می‌کرد: «شهر و شغل و همه اعضای خانواده، استاد و بحث و درس، دوستان عزیزتر از جان، به چند صباح بیشتر با همسر بودن می‌ارزد.  خودت را از پشیمانی بعد از واقعه رها کن. برو...»

اصل ماجرا همین بود گذشتن از همه‌ی تعلقات و دلبستگی‌ها برای یک نفر و گذشتن از یک نفر برای رسیدن به حقیقت و عشق ازلی...

این کشمکش‌های درونی دوماه طول کشید، از طرفی مادر که در این مدت، تشویش درونی من را دیده بود؛ کم کم حالت رضایت در چشمانش ظاهر شد.

 

 لحظه‌ی سخت وداع

روز موعود فرا رسید...

با دلی پر غم با مادر عزیزتر از جانم و برادر کوچکم عزیز، تنها انیس مادرم، خواهران مهربانم، استادم، دوستانم یک به یک خداحافظی کردم، هر بار چشمانم داغ می‌شد و اشک بود که روی‌گونه‌هام را نوازش می‌کرد، و مرهم روحم بود. در خرداد ماه ۱۳۶۳ اثاث مختصر و ضروری و چند جلد کتاب برداشته و راه سفر بر بستیم، توی ماشین که نشستم همه چیز جذاب‌تر از قبل بود کوچه‌ها و خیابان‌ها آسمان آبی شهرم مردم مهربان و ساکنینش... روحم در تلاطم بود دل کندن از تعلقات فراتر از تصورم بود، آن‌قدر به پشت سرم نگاه کردم که شهر کوچک و کوچک‌تر شد و بالاخره از مقابل دیدگانم محوگردید.

شعر کلیم کاشانی توی ذهنم نقش بست:

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم با تو بگویم که چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل از این و آن گذشت

 

 

ادامه دارد....

 

 

دست نوشته های بانو صغری امیریان - زنجان - دی ماه 1400

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمام حقوق این سایت محفوظ و متعلق به اداره کل تبلیغات اسلامی استان زنجان می باشد

طراحی و اجرا: صفیرسنتر پایگاه فرزندان انقلاب