اخبار

برگزاری دوره آموزشی سبک زندگی اسلامی در استان زنجان
برگزاری طرح جامع آموزش سبک زندگی اسلامی با هدف پیشگیری از طلاق ویژه بانوان متأهل در 18 پایگاه منتخب در سطح استان زنجان از بیست فروردین 98 به مدت یک ماه در حال برگزاری ...
ادامه مطلب
هندسه مبارزات زنان در دوران نهضت اسلامی
مریم مجتهدزاده   هندسه حضور زنان در دوران مبارزات نهضت اسلامی بسیار درخور توجه است. در این دوران، جایگاه عملکردی زنان، بیانگر نوعی تقسیم کار اجتماعی بر مبنای ...
ادامه مطلب
از ظرفیت جمعیت بانوان فرهیخته در تصمیم گیری های کلان استفاده شود
    به گزارش روابط عمومی اداره کل تبلیغات اسلامی استان زنجان، سمیه یوسفلی صبح امروز در چهارمین نشست فصلی جمعیت بانوان فرهیخته فرهنگ دینی استان، افزود: جمعیت ...
ادامه مطلب
برگزاری نشستهای تبیینی بیانیه گام دوم رهبری توسط کارگروههای ...
  سمیه یوسفلی ریس جمعیت بانوان فعال و فرهیخته استان زنجان: با توجه به صدور باینیه مهم "گام دوم" توسط مقام معظم رهبری در تاریخ 24 بهمن ماه 1397 جمعیت بانوان فرهیخته ...
ادامه مطلب

 

دو ماه و نیم عقد کرده در خانه ی پدرم ماندم . در این مدت آقا مهدی بعضی وقتها زنگ می زد و می گفت مثلاً « من ساعت نُه جلسه دارم . می آیم قم . بعد از ظهر هم یک سر به شما می زنم . » یک بار بین خرم آباد و اراک تصادف کرده بود وقتی آمد از پنجره ی اتاق دیدم که دور گردنش پارچه ای سفید شبیه باند بسته . توی اتاق که آمد بازش کرده بود . پرسیدم « خدای ناکرده مجروح شدید ؟ » گفت « نه چیزی نیست ، از این چیزها توی کار ما زیاده . » مادرم می گفت « آقا مهدی حالا شما یکی مدتی بمانید یک عده تازه نفس بروند . » او هم می خندید و مثل همیشه می گفت « حاج خانم صلوات بفرستید ، ما سرباز امام زمان هستیم ، » این مدت برای آشنا شدن با آدمی مثل او فرصت زیادی نبود ، ولی با قیافه اش پیش تر آشنا شده بودم . از فهمیدن یک چیز هول برم داشت . آن صورت نورانی ای أه درخواب دیده بودم ، صورت خودش بود . آن موقع زیاد خوابم را جدی نگرفتم . ولی تازه داشتم می فهمیدم . باید با آمدی زندگی می کردم أه اصلاً نباید روی بودن و ماندنش حساب می کردم . احساس می کردم دارم به شعار هایی أه می دادم عمل می کنم . باید با یک شهیده زنده زندگی می کردم . یکی از دوستان هم دبیرستانیم أه دانشگاه قبول شده بود به مادرم گفته بود « این منیر از همان اول می گفت من می خواهم به آدم ساده ای شوهر کنم . آخرش هم این کار را کرد . رفت به یک پاسدار شوهر کرد . » گفته بود « مگر پاسداری هم شد شغل ؟ » من هم برایش پیغام فرستادم « این ها با خدا معامله کرده اند . کی از این ها بهتر ؟ » خدا را شکر می کردم که توانسته بودم طبق نظرم ازدواج کنم . حتا از این که مراسم نگرفتیم خوش حال بودم . اصلاً در ذهنم نبود که مثلاً ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه داشته باشد .
بعد از مدتی که رفت و آمد ، گفت « اگر شما اهواز باشید ، زودتر می توانم بیایم پیشتان . منطقه ی کاریم الآن آن جاست . یکی از دوستانم که تازه ازدواج کرده . یک خانه می گیریم . یک طبقه ما باشیم ، یک طبقه آن ها ، که تنهایی برایتان زیاد مشکل نباشد . به یک محلی هم می گوییم که بیایید و در خرید و این کارها کمکتان کند . » این حرف را من که عاشق دیدن مناطق جنگی بودم زود می توانستم قبول کنم ، ولی اطرافیان به این راحتی نمی توانستند . می گفتند « هر کاری رسم و رسوم خودش را دارد . » برای خودشان ناراحت نبودند ، می گفتند « جواب مردم را هم باید داد . » همان حرف و حدیث های همیشگی شهرهای کوچک ، که باید برایشان یک گوش را درکرد و یکی را دروازه . اما پدرم می گفت من در مقابل تواضع این جوان چیزی نمی توانم بگویم . تو هم دخترم ، این نصیحت را از من داشته باش و با شوهرت همیشه صادق باشد . » شهریور همان سالی که خردادش عقد کرده بودیم رفتیم اهواز . مادرم آن قدر از رفتن بدون تشریفات و عروسی من ناراحت بود که تا چند روز لب به غذا نزده بود . من هم دختری نبودم که از خدایم باشد از خانواده ام جدا شوم . دور شدن از پدر و مادر برایم سخت بود ، ولی احساس می کردم اگر هم راه او نروم پشیمان می شوم . شاید آن موقع برای ما طبیعی بود .
اهواز برای من جایی جدید و قشنگی بود . اثاثمان را ریخته بودیم توی یک تویوتای لندکروز . همه ی اثاثمان نصف جایی بار وانت را هم نمی گرفت . خودمان هم نشستیم جلو . من و آقا مهدی و خواهرش . خیلی خوب شد که خواهرش هم راهمان آمد . من هنوز رویم نمی شد با آقا مهدی تنها بمانم . از اهواز تا قم خواهرش هر موقع احساس می کرد که سکوت بین من و آقا مهدی دیگر زیاد شده یک حرفی می زد . مثلاً « شما خیاطی هم بلدی ؟ » شب اول که رسیدیم ، وارد خانه ای شدیم که تقریباً هیچ چیز نداشت . توی آن گرمایی که بهش عادت نداشتم ، حتا کولری هم برای خنک کردن نبود . شب که خواستیم بخوابیم دیدیم تشک نداریم . از همسایه ی طبقه ی پایین گرفتیم . با خواهر آقا مهدی می گفتیم مگر توی این گرما می شود زندگی کرد . ولی باید می شد . چون اگرچه او مرا انتخاب کرده بود ، ولی این یکی دیگر تصمیم خودم بود که همراه او بیایم .
چند روز اهواز ماندم . قبلاً با آقا مهدی در این باره حرف زده بودیم که اگر دلم خواست ، برای این که حوصله ام سر نرود آن جا در مدرسه ای درس بدهم . با خواهرش برگشتم قم تا مدارکم را بیاورم .
بعد از چند روز به اهواز برگشتم تا دیگر زندگی مشترکمان را شروع کنیم . یک سری وسایل کم و کسر داشتیم که با هم رفتیم و خریدیم . گاز و یخچال . مغازه های آن جا به خاطر گرمای هوا صبح زود و بعد از ظهرها باز می کردند . آمد و همه جای شهر را که برایم نا آشنا بود نشانم داد . بازار میوه و سبزی ، نمایشگاه فرهنگی سپاه ، زینبیه . گفت « اگر بی کار بودی و حوصله ات سر رفت ، این جاها هست که بیایی . » آقا مهدی یک ماه اول تقریباً هر شب می آمد خانه .
اما من بی کار نبودم . اوایل مهر بود که کارم در مدسه شروع کردم . درس دادن به آن بچه های خون گرم جنوبی زیر سر وصدای موشک هایی که ممکن بود هدف بعدیشان همین کلاسی باشد که در آن نشسته ایم ، کار سرگم کننده ای بود . احساس می کردم مفید هستم . به خاطر کارم تدریس دینی و قرآن بود ، باید زیاد مطالعه می کردم . ولی باز وقت زیاد می آوردم . آقا مهدی هم صبح زود ، بعد از اذان ، بلند می شد و می رفت و شب بر می گشت .
کم کم با خانم توفیقی همسایه مان پیش تر آشنا شدم . آدم هم کلام می خواهد . تنهایی داشت برایم قابل تحمل می شد. با هم می رفتیم پشت خانه مان . یک جایی بود ، زینبییه ، که پایگاه تقویت پشت جبهه بود . کار خیاطی داشتند ، سری دوزی و سبزی پاک کردن . نمی شد آدم در اهواز باشد وبرای جبهه کاری نکند . اهواز تقریباً نزدیک خط مقدم جنگ بود . هم برای پر کردن بی کاری و هم برای کار تدریسم عضو کتاب خانه ی مسجد شدم . کتاب می گرفتم و می بردم خانه . او هم این طور نبود که از تنهایی من خبر نداشته باشند . فکر کند که خب ، حالا یک زنی گرفته ام ، باید همه چیز را حتا بر خلاف میلیش تحمل کند . می دانست تنهایی آن هم برای دختری که تا بیست و چند سالگی پیش خانواده اش بوده بعضی وقت ها عذاب آور است . بعضی وقت ها دو هفته می رفت شناسایی ، ولی تلفن می زد و می گفت که فعلاً نمی تواند بیاید . همین نفسش می آمد برای من بس بود ، همین که بفهمم یک جایی روی زمین زنده است و دارد نفس می کشد . وقتی می رفت یک چیزهایی مثل حدیث ، آیه جمله هایی از وصیت شهدا را با ماژیک می نوشت و می زد به دیوار اتاق . می گفت « دفعه ی بعد که آمدم ، این را حفظ کرده باشی . » بعضی ها وقتی حرف می زنند کلامشان خشونت ندارد ولی طوری است که احساس می کنی باید به حرفشان گوش کنی . مهدی این طوری بود . نمی خواست در تنهایی فکرهای الکی بکنم . بعضی وقت ها می خواست نیامدنش به خانه را توجیه کند ، ولی احتیاجی نبود . می گفت « بعضی بچه ها برای این که از دست زنشان راحت باشند شب ها پادگان می خوابند و نمی آیند . » می گفت « این ظرفیت را در تو می بینم ، و گرنه من هم باید به تو برسم .» هندوانه زیر بغلم می داد . اسم نمی آورد ، ولی دلمان می خواست زندگیمان مثل حضرت علی و فاطمه که نه . یک کم شبیه آن ها بشود . می گفت « بدم می آید از این مردهایی که می بینم می آیند و به زن هایشان می گویند دوستت داریم و فلان . آن وقت زن هم می گوید خُب اگر این طوری است پس مثلاً فلان چیز را برایم بخر . » می گفت « یک چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه می بینم که زبانم بند می آید . دیروز یک مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم ، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته ، بچه دار شده ام . اگر امکانش هست مرخصی می خواهم . گفتم اشکالی ندارد تا شما کارت را تمام می کنی من برگه ی مرخصیت را می نویسم . تا برود کارش را تمام کند ، یک خمپاره خورد کنارش و شهید شد . من نمی توانم با دیدن این چیزها خانواده ی خودم را مقدم بر بقیه بدانم . »
این را فهمیده بودم که از ابراز مستقیم محبت خوشش نمی آید . از این که بگوید دوستت دارم و این حرف ها . دوست هم نداشت این حرف ها را بشنود . مثلاً من شماره ی تلفن پایگاه انرژی اتمی را داشتم . بعضی وقت ها هم دلم می خواست که زنگ بزنم. ولی چه طور بگویم . یک کم می ترسیدم شاید . یک بار هم گفت « دلیلی نداره ، کلی آدم دیگر هم آن جا هستند که امکان استفاده از تلفن برایشان نیست . »
درست است که دیگر با هم زن و شوهر شده بودیم ، ولی من ، هنوز رودربایستی داشتم . حتا روم نمی شد توی صورتش نگاه کنم . یک بار از مدرسه که برگشتم خانه ، دیدم لباسهایش را شسته ، آویزان کرده و چون لباس دیگری نداشته چادر من را پیچیده دورش ، دارد نماز می خواند . این قدر خجالت کشیدم و خود را سر زنش کردم که چرا خانه نبودم تا لباسهایش را بشویم . نمازش که تمام شد احساس من را فهمید . گفت « آدم باید همه جورش را ببیند . »
هیچ وقت واضح با هم حرف نمی زدیم . راجع به هیچ چیز حتا خودمان . بهانه ی حرف هایمان جبهه و جنگ بود . حالا نه در این مورد ، کلاً آدمی نبود که حرف زدنش از عمل کردنش بیش تر باشد . حتا راجع به جبهه هم این جور نبود که مدام در خانه حرف جبهه و جنگ باشد . مسائل مربوط به کارش را اصلاً نمی گفت . از پشت تلفن ، همیشه این حالت بود که نتوانم حرف هایم را بزنم حتا روم نمی شد بپرسم کی می آیی .
وقتی هم نبود همین طور . یک بار به من گفت « روزها توی خانه حوصله ات سر می رود رادیو گوش کن . » آن موقع رادیو نداشتیم . از روز بعد یک جعبه ی آهنی روی طاقچه می دیدم . ولی باز ش نمی کردم . می گفتم حتماً بی سیمش داخل آن است . نمی خواستم بهش دست بزنم . چهار پنچ روز فقط نگاهش کردم . یک بار که آمد ، پرسید « رادیو را توانستی راه بیندازی ؟ » گفتم « کدام رادیو ؟ » گفت « همانی که توی آن جعبه ، سر طاقچه بود . » نمی تواستم بگویم احساس می کردم آن جعبه جزو حریم اوست و نباید بهش دست بزنم .
همه کارها و حرف هایش را دربست قبول می کردم . هنوز از جزئیات کارش چیزی نمی دانستم و از این و آن شنیده بودم که نیروهای قم و اراک و چند جای دیگر با هم یک جا شده اند و تیپ علی ابی طالب را تشکیل داده اند . آقا مهدی هم فرمان ده تیپ شده بود .
دیگر به پاییز اهواز خورده بودیم و گرمای هوا زیاد اذیت نمی کرد . با اتوبوس که می رفتم مدرسه و بر می گشتم ، کنار خیابان رزمنده ها را با چفیه هایشان می دیدم که جلوی باجه ی تلفن صف کشیده اند تا به خانواده شان زنگ بزنند . از همه جای ایران آمده بودند . برگشتنی برای این که زود به خانه نرسم ، وسط های راه از اتوبوس پیاده می شدم و بقیه راه را پیاده می آمدم . از جلوی بیمارستان جندی شاپور رد می شدم . آمبولانس آمبولانس مجروح می آوردند ، من هم همین جوری مات و مبهوت می ایستادم و نگاهشان می کردم . حیران در برابر رازی که این آدم ها با خود داشتند ، چیزی که می توانستند برایش جان بدهند . دیدن جنگ از نزدیک یعنی همین ، یعنی این که ببینی آدمها واقعاً زخمی و شهید می شوند . شب که آقا مهدی بر می گشت خانه می خواستم همه ی چیزهایی را که آن روز دیده بودم برایش تعریف کنم . ولی فرصت نمی کرد تا آخرش را بشنود
عملیات والفجر مقدماتی بود گمانم . تلفن زد . تلفنی حرف زدنمان جالب بود پیش تر تلگراف بود تا تلفن . کم و کوتاه . شاید فکر می کردیم همه چیز باید به مختصرترین شکلش انجام بگیرد ، گفت « یک کم مشکل پیدا کردیم . من فردا بر می گردم ، می آیم خانه . » حدس زدم عملیاتشان موفق نبوده است . این قدر نبودنش در خانه برایم طبیعی شده بود و جا افتاده بود که گفتم « نه لزومی ندارد برگردی . » از او اصرار «که دارم فردا می آیم » و از من انکار که « نه ، چه کاری داری که بیایی .» یک چز دیگر هم می خواستم بگویم . رویم نمی شد . خواست قطع کند . گفت « کاری نداری ؟ » گفتم « می خواستم یک چیزی را بهت بگویم .»
گفت « خودم می دانم »
فردا که از مدرسه آمدم خانه پوتینهایش را جلوی در دیدم . گوشه ی اتاق خوابیده بود ، یک پتو انداخته بود زیرش . نصفش شده بود تشکش ، نصف لحاف . سلام کردم . خواب نبود . گفتم « شکست خوردید ؟» گفت « سپاه اسلام هیچ وقت شکست نمی خورد ، ولی خب ، می دونی ، مجبور شدیم یک کم جمع و جور کنیم . » ذوق زده بودم . جواب آزمایشم توی کیفم بود . می خواستم زودتر خبر پدرشدنش را بگویم . من ومن کردم . گفتم « یک چیزی هم می خواستم بگویم » ذوقم را کور کرد . گفت « می دونم چه می خواهی بگویی . »
کلاً بنا بر این نبود که همیشه همدیگر را ببینیم . اصلاً برا خودم حرام می دانستم که او را ببینم ، چون می دانستم بودنش در جبهه بیشتر به نفع اسلام است . برای خودم هم این سؤال پیش نمی آمد که « خب این که حالا شوهر من است ، چرا فقط دو روز در هفته می بینمش ؟»
من آدمی معمولی بودم . مهدی خودش این را در من دیده بود . حد واندازه ام را می دانستم و او هم می دانست . بعد از آن دوره ، روزها و شب هایی که او کمتر و دیر تر به خانه می آمد ، احساس می کردم که با آدمی طرفم که توانم برای شناختنش کافی نیست .
مرد در انتهای راه بود . سال های شناسایی تمام شده بودند . ولی او هم مثل همه ی نیروهای شناسایی دیگر بود که وقتی فرمانده می شدند هم ، دوربین از دستشان نمی افتاد . از بس با همه ی آن هایی که از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می گرفت ؛ اراکی ها فکر می کردند اراکی است ، قمی ها فکر می کردند قمی . تیپ علی بن ابی طالب شده بود زن و بچه اش . اولِ ازدواج به زنش گفته بود « من قبل از تو سه تا تعلق دیگر دارم ، سپاه ، جبهه ، شهادت .» من أه آدم بی احساسی نبودم . فاصله ی بینمان اذیتم می کرد ، ولی این جوری برایم جا افتاده بود . فکرکردم زن خوب باید آن چیزی باشد و آن کاری را بکند أه شوهرش می خواهد . وقتی او ابراز علاقه نمی کرد ، طبیعی بود أه من هم ابراز علاقه نکنم . یا طبیعی است أه تازه عروس دلش لباس بخواهد ، این چیزو آن چیز بخواهد ، ولی من در ذهنم هم چنین چیزی نمی گذشت أه به او بگویم « حالا أه آمدی پاشو برویم فلان چیز را بخریم . » خودش أه اهل چیز خریدن نبود ، نه برای من نه برای خودش . یک بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم . توی خانه لباس ها را پوشید رفت . وقتی برگشت دوباره همان لباس سپاه تنش بود . گفت « یکی از دوستانم می خواست داماد شود ، لباس نو نداشت . دادم به او . » گفت « شما ها فکر می کنید من خیلی به این چیزها وابسته ام ؟ »
سلیقه اش دستم آمده بود . این أه از چه لباس خوشش می آید یانمی آید . به قول خودش لباس اج وجق دوست نداشت . لباس ساده و تمیز ، کمی هم شیک ، رنگ های آبی آسمانی و سبز . از قرمز بدش می آمد . می گفت « از جبهه این قرمز برای من شده یک جور سمبل قساوت .» قرمزی رژ لب ناراحتش می کرد . یک بار که زدم به شوخی گفت : « من تو را همان طوری که هستی می خواهم . »
زمستان که شد برای این که داخل خانه گرم بماند آقا مهدی جلو ایوان را پلاستیک زد . شب ها کنار پنجره می نشستم و گوشه ی پلاستیک را بالا می زدم و خیابان را نگاه می کردم تا ببینم چه وقت ماشین او پیدایش می شود . خانه مان سر چهارراه بیست و چهار متری بود و ازهر طرفی که می آمد می دیدمش . تویوتای لندکروزش را که می دیدم . بلند می شدم و خودم را سرگرم کاری نشان میدادم تا نفهمد این همه منتظر او بوده ام . یک بار که حواسم نبود . همین جوری مات روبه پنجره مانده بودم . صدایش را از پشت سرم شنیدم . گفت « بابا این در و پنجره ها هم شکل تو را یاد گرفتند ، از بس که آن جا نشستی . »
خودش هم یک کارهایی می کرد که فاصله ی بینمان کمتر شود . یک روز صبح خوابیده بودم . چشم هایم را باز کردم، دیدم یک آدم غریبه با سر ماشین شده بالای سرم نشسته دارد نگاهم می کند . اول ترسیدم ، بعد دیدم خود آقا مهدی است . موهایش را با نمره ی هشت زده بود . گفت « چه طور شدم ؟» و خندید . خنده اش مخصوص خودش بود . لب زیرش اول کمی به یک طرف متمایل می شد ، بعد لب بالا با هم باز می شدند . خیلی قشنگ بود .
نمی دانستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم . یک روز گفت « می خواهی برویم بیرون ؟ امروز را می توانم خانه بمانم . » قرار شد یک گشتی توی شهرهای اطراف بزنیم . من هم از خدا خواسته سالاد الویه درست کردم که ظهر بخوریم . از اهواز راه افتادیم طرف دزفول . دزفول را با موشک می زدند . از کنار ساختمانی رد شدیم که ده دقیقه قبلش موشک خورده بود . گفتیم این جا که نمی شود . جای گشتن نبود ، همه جا سنگر و همه ی آدم ها نظامی . حداقل برویم مزار شهدا فاتحه ای بخوانیم . ظهر هم شده بود . همان جا ناهار را خوردیم . حاشیه ی قبرستان . پیش خودم گفتم « این جا درِ غذا را بردارم پر خاک می شود . » هیچ خوشم نمی آمد آن جا غذا بخوریم اما چاره ای نبود . با اکراه چند لقمه خوردم . گفتم نکند فکر کند دارم لوس بازی در می آورم . چند لقمه هم او خورد . زیاد هم حرف نزدیم .
ادامه دارد....
 
 
 

تمام حقوق این سایت محفوظ و متعلق به اداره کل تبلیغات اسلامی استان زنجان می باشد

طراحی و اجرا: صفیرسنتر پایگاه فرزندان انقلاب